|
خداحافظ ...........کلیسای عشق............. خداحافظ هر آغازی پایانی دارد و اکنون پایان کلیسای عشق است! این پست آخرین پست این وبلاگ خواهد بود، دیگه میخوام از اینجا برم، برم و یه وبلاگ دیگه درست کنم چون این حجمش زیاد شده. حدود 2سال توی این وبلاگ بودم و باهاش خاطرات زیادی داشتم و دارم واسه همین حذفش نمیکنم. به هر حال هر بدی از من دیدید یا اگه کسی را ناراحت کردم حلالم کنید. واسه اینکه بتونم جبران کنم ازتون میخوام هر انتقاد وعیب و مشکلی که این وب داشت را بگید تا در وبلاگ جدیدم اصلاح کنم.(البته بازم تو این وب میام و یادگاری های(نظرات) شما را میخونم و جواب میدم) خداحافظ کلیسای عشق من اینم آدرس وبلاگ جدیدم حتما" بهش سر بزنید و منو خوشحال کنید. http://2khtar-roozha.blogfa.com
سلام بچه ها (البته دوستان درستشه)،چطورین؟خوبین؟خوشین؟سلامتین؟با تابستونتون چیکار میکنین؟من که حوصلم سر رفته بد جور(با اینکه هیچ روزی کامل تو خونه نمیمونم ولی چیکار کنم آدم عجیبی هستم دیگه!!) یه داستان خوندم خیلی ازش خوشم اومد گفتم شما هم بخونید آرزومه یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. راستی تولد امام زمان آخر این هفته هست بهتون تبریک میگ و مامیدوارم هرچه زود تر ظهور کنن(تازگیا مذهبی شدما!!!)
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود .يعني فراموشي،
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که به یاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....
امروز یه روز خوبه،یه روزه خوبه خوب آخه امروز تولدمه،امروز روزیه که به دنیا اومدم.
خوب حالا هر کی دوست داره بیاد تولد. (مطمئن باشید خوش میگذره) تق تق تق تق تق تق سلام اي ول چقدر کادو!!!!!!!!!!!!!!!!ممنون (چرا همین امروز عشق و محبت و به هم هدیه نکنیم؟؟؟؟ شاید فردا خیلی دیربشه) تـــــــــولــــــــــــدم مــــــــبــــــــــارک حالا نوبت شعر خوندنه بیاید با هم شعر بخونیم: تولد،تولد،تولدت مبارک مبارک،مبارک،تولدت مبارک بيا شمـــعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشی تولد،تولد،تولدم مبارک Happy birthday تـــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــدم مــــــــــــــــــــبــــــــــــــــارک چه تــــــــــولـــــــــد باحالی اصلا چه شبیه امشب اینم یه کیک خوش مزه که چون میترسم دل درد بگیرید بهتون نمیدم!!!!!!!!!!! نه بابا گناه دارید بهتون میدم! فقط یادتون باشه کم بخورید و مثل این:
(مامانم اومد. دیگه باید برم جشن تولد خانوادگی، مهمونامون منتظرن چون میخوان شام بخورند.)
سلام
ماجرای ما که دیگه تموم شد و من تصمیم گرفتم دیگه عاشق کسی نشم ولی امیدوارم تموم عاشقا به هدفشون برسند.
ديروز.......... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه و اما امروز... باز باران بي ترانه باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها مي چکد بر فرش خانه باز مي آيد صداي چک چک غم باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي هایم نمي دانم... نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟ نمي فهمم,چرامردم نمي فهمند آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟ YYYYYYYYYYYYYY تروخدا گریه نکن بخاطر منم شده بذار خیال کنم دلت راضی به رفتنم شده گریه کنی نمیتونم اشکاتو طاقت بیارم فدای اشکات خانومی آخ که چقدر دوست دارم میرم ولی پیش چشات عشقمونو جا میذارم دلم میخواد نرم ولی روی دلم پا میذارم تو هم میخوای نرم ولی مثله منی پر ز غرور مرگه منه وقتی برم از پیش تو یه جای دور YYYYYYYYYYYYYY اگه تا لحظـه مرگم داشـتنت نباشه قـسمت بی تو با رویای تو عاشق می مونم تا قـیامت اگه با هـق هـق تلخم دل آسمون بگـیره اگه این قـلب صبورم از غـم عـشقـت بمیره اگه باز آتیش عـشقـت زندگـیمو بسوزونه از تو جز یه خاطره حتی اگه چیزی نمونه من بازم عـاشقـت هـستم گر چه بی صدا شکستم با همه حسرت عـشقـت این تویی که می پرستم YYYYYYYYYYYYYY من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم اگه زندگی همینه،آره من عاشق مرگم YYYYYYYYYYYYYY ديگه به آخر خط رسيده بودم , بايد يه جوري بهش ثابت مي کردم که دوستش دارم. يه تيغ داد دستم و گفت: اگر واقعا منو دوست داري رگتو بزن. گفتم آخه مرگ و زندگي دست خداس... بايد بهش ميفهموندم که صادقانه دوستش دارم . رگمو زدم.. وقتي داشتم تو دستاش جون ميدادم شنيدم که ميگفت : اگه منو دوست داشت هيچوقت خودشو نميکشت!!!! YYYYYYYYYYYYYY شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت: طولی نکشد تو نیز خاموش شوی. YYYYYYYYYYYYYY پيداست هنوز شقايق نشدي زنداني زندان دقايق نشدي وقتي که مرا از دل خود مي راني يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدي وگر نه مي فهميدي پاييز بهاريست که عاشق شده است
دو خط موازی به دنیا آمدند پسرکی آنها را روی یک صفحه کاغذ کشید،دو خط به چشمان یکد یگر نگاه کردند و در یک لحظه قلب هر دو تپید ومهر یکد یگر را در دل جای دادند . خط اولی به خط دومی گفت: ما می تونیم با هم زندگی خوبی را داشته باشیم، یه خونه داشته باشیم در یک صفحه کاغذ، من روزها کار می کنم، می تونم خط کنا ر یه جاده باشم یا خط کنار یه نرده بان ویا........ خط دومی هم بالاخره حرف زد وگفت: من هم می تونم خط کنار یه نیمکت دریه پارک خلوت یا خط یه گلدان چهار گوش گل سرخ باشم. خط دومی گفت : چه شغل عاشقانه ای حتماً ما در کنار هم یک زندگی خوب و خوش را تجربه خواهیم کرد. در همین لحظه معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند و دانش آموزان نیز تکرار کردند که دو خط موازی به هم نمی رسند. دو خط لرزیدند به هم نگاه کردند و زدند زیر گریه . خط اولی گفت : نه این امکان نداره . باید یه راهی وجود داشته باشه. خط دومی هم گفت: نه هیچ راهی وجود نداره مگه نشنیدی چی گفتند؟!!ماهیچ وقت به هم نمی رسیم. خط اولی گفت : نباید نا امید بشیم، ما از این صفحه خارج می شیم وتمام دنیا را می گردیم تا بالاخره یکی مشکل ما را حل کنه. با این حرف دوخط ازکاغذ بیرون آمدند از زیردرکلاس گذشتندو وارد حیات شدند تا ازآن لحظه سفر دوخط موازی آغاز شود. آنان طی سالها از شهرها- کوهها- دره ها- دریاها- صحراها- دشتها و..... گذشتند وبا دانشمندان و ریاضیدانان ملاقات کردند . ریاضیدان به آنان گفت: این محا ل است هیچ فرمولی شما را به هم نخواهدرساند،رساندن شما به هم همه چیز راخراب می کند. پزشک گفت:از دست من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قا بل ترکیب هـستید اگر قرار باشدبایکد یگرترکیب شویدهمه موادخواص خودرا از دست می دهند. فیلسوف گفت: متأسفم جمع نقـیضـیـن محال است. بالاخره به کودکی رسیدند، کودک فقط یک جمله گفت: شما به هم می رسید. یک روز به یک د شت رسیدند یک نقا ش میان سبزه ها ایستاده بود ونقاشی می کرد. خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی بشیم در آن حتماً آرامش خواهیم یا فت. آن دو وارد دشت شدند و روی د ست نقا ش رفتند بعد نقاش روی قلمش فکری کرد وقلمش راحرکت داد وآن دو خط ریل قطاری شدند که از دشتی می گذشت و آنجاکه خورشید آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.
|
حرف های نویسنده![]()
¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸.•*´¨`*•.¸
صفحه اول
|